تبلیغات
آفتاب مهر - دیدار تلخ
آفتاب مهر
مهدی جان! بر جان‌های خسته‌ی ما آفتاب مهر توست نور امید

اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فیهِ الْقُرْآنَ وَافْتَرَضْتَ على عِبادِكَ فیهِ الصِّیامَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَارْزُقْنى حَجَّ بَیْتِكَ الْحَرامِ فى عامى هذا وَ فى كُلِّ عامٍ وَاغْفِرْ لى تِلْكَ الذُّنُوبَ الْعِظامَ فَاِنَّهُ لا یَغْفِرُها غَیْرُكَ یا رَحْمنُ یا عَلاّمُ

دیدار تلخ

از پشت لحظه‌ها سرک می‌کشم و تیر نگاهم را به سمت تو شلیک می‌کنم. در روشنای غبار آلوده‌ی زمانه، جستجوگرانه تو را می‌کاوم و در یک ظهر عطشناک به کوچه‌های خاطره می‌دوم، از پی تو!...

نبض انتظارم به شدت می‌زند و پرچم دلم بر درِ سرای اندیشه، از بادهای حادثه در اهتزار است. حسی از نگرانی و دلشوره، در زیر پوستم می‌خزد؛ و در نگاهم التهاب گل می‌کند.

افق، سُرخگون است و بادهای موسمی ِ تنهایی، تنم را مُشت می‌فشارند.

در دوردست‌ترین دامن صحرا، ترانه‌ی گمشده‌ای از غربت، چونان آهویی سرگشته از شانه‌ی زمانه بالا می‌خزد. صدای تلاوت حماسه می‌آید و از گلوی سحرگاهی چکاوکان، برق و چکاچاک نیزه و شمشیر، قرائت می‌شود. پرنده‌ای مهاجر، از واحه‌های دیرین می‌آید و به سمت نگاه‌های دوخته و سینه‌های سوخته، کوچ می‌کند.

سیلیِ باد، سایه‌ها را از این سو، به آن سو می‌برد و بوی خاکستر و خیمه و خداحافظی را در فضا منتشر می‌سازد...

فریادی از ملکوت در دل صحرا می‌پیچد، و پروانه‌ای زخمی بر گرد گلبرگ‌های پرپر شده می‌چرخد. غریوی جانکاه، حادثه را طواف می‌کند. بغض زمین می‌ترکد. شیشه‌ی اشک‌های من می‌شکند و شبح پر هیبت تو را از پسِ پرده‌ای خیس می‌نگرم... غمناله‌ها، هوهوکنان، در دهلیز خاک می‌غلتند و ابری آواره، در آسمان، به خود می‌پیچد!

آن سو ترک، چند زن، نالان و بر سر زنان، دست‌‌ها را سایه‌بان دل و دیده کرده‌اند و در دلِ گرما، چیزی را می‌جویند! و در فاصله‌ای نه چندان دور، کودکانی پژمرده و داغدار و گریان، بهانه گیرانِ رویش دست‌هایی هستند که بر سرشان مهر ببارد و بر دامان گل عاطفه نثار کند.

تصویری از بزرگترین مصیبت ممکن، پهنه‌ی جوامع انسانی را سیاه پوش و غم آلوده کرده است. لب‌های خشک روز، ترک برداشته، سِیلی از آوارگی، زمین را در کام خویش گرفته. طوفانی‌ترین هوای چهره‌ها، پدیدار گردیده و تلخ‌ترین لحظه‌های وداع، بر دامن اندیشه سنگینی می‌کنند.

پاره زخم‌های دلم، سر، باز کرده‌اند و قناتی از غم، در قنوت نگاه من جاری است... که ناگاه شبح دور تو نزدیک‌تر می‌شود و من از ورای غلظت غمابه‌های فراق، تو را می‌نگرم که پیشتر می‌آیی. در خویش می‌شکنم! ای وای! این تویی! ای سبز! ای سپید! ای سرخ! این تویی که این سان عرقِ خون از تمام تنت می‌چکد و به اندازه‌ی وسعت عشق، تیر و زوبین و زخم بر تنِ خسته‌ات روییده!

آه! این تویی که زین و یراق را در معرکه کاشته‌ای! آه ! این تویی که کودکان و زنان به تبرک تن زخم خورده‌ات را نوازش می‌دهند؟

آه! این تویی که چنین بی‌سوار آمده‌ای؟ اه! این تویی، حکایت بیدادی که بر تن گل‌های سرخ و مجروح رفته است؟ آه، ای ذوالجناح!...

برگرفته از کتاب« جرعه‌ای از جام ولا» نوشته جواد نعیمی